دنياي حقوقي_سیاسی من
مرغ باغ ملكوت را چه به خاك نشيني؟ سبكبالان شيداي حريم حرم را چه به آسودگي؟ وقتي كه مستغرق در جلوه راه يافته در حلقه و زمره پر جذبه نور را كه اشتياق و اختياري نيست تا دل در گرو ديگري نهد. ميميراند تعلق را و ميشويد دل را از هر آنچه غير حقيقت است تا جَلَوهاي شود از جلوات حضرت عشق و آينهاي براي رؤيت عظمت جلّ و عَلي. ميروياند وجود خويش را در ترنّم اشك و اشتياق و شيدايي و زنده ميشود دلش به عشق؛ چونان زندگاني كه حيات طيّبه قرآني و عرفاني را يافتهاند. اينان را چه به مرگ، كه زندهترين زندگان زندگاني ابدياند. خدا را مهلتي اي پير هميشه نوشان از مي عشق! اندكي آهستهتر كه از وجودت گوهري هنوز نگرفته اين دل ما! اندكي تأمل كه جانها تازه مدهوش است از نگاه پر شرارهات! اگر چه سكونت كوي دوست را نتوان فروخت به دنيايي، وليك چه بسيارند دلدادگانت كه حق حيات معنوي بر آنان داري. حيات بخش بودي بر مردگاني چون ما؛ چونان كه دم مسيحايي حضرت روح الله (س) ساكنان سركوي دوست را حياتي جاودانه بخشيد تا قيام و قيامت؛ تا ابد! زنده بودي و زنده ساختي، آن سان كه در لحظه عروجت باران بهاري، جوانه بر خاك مرده ميروياند. واژهها كوچكتر از آنند كه وصف تو بگويند. جملهها نارساتر از وصف بلنداي وجودت. به كدام حرف و واژه بسنده كنيم: «منوّر ايمان»، «اسوه پارسايي»، «زنده به عشق»، «مستغرق در صحبت يار»، «همنشين ماه و مهر»، «پرچم هدايت»، «مناره تقوا»، «كوه استوار عرفان»، «بنده نيكوكار»، «عبد صالح»، «استاد كامل»، «ثروتمندترين ابر مرد معنوي جهان»، «دارنده رداي مرگ اختياري». به كدام واژه تو را بخوانيم كه هر واژه را مردان صالحي بر تو نهادهاند كه خود از پيوستگان به وادي گمنامي و بينشانياند. از باريافتگان در تحت قباي ربّ الارباب كه فرمود: «اوليائي تَحْتُ قَبايي لا يَعرِفُهم غَيري» (حديث قدسي) از جمله «فِي السّماءِ مَعْروفون وَ فِي الاَرضِ مَجْهولون». (نهج البلاغه) ما را چه به رهيافتن در حضيرة قدسي آسمانيان! سخن ناگويا و خامه در خود شكافته است، از بيان ذرّهاي از بيكراني ژرفاي وجود پر بهجت ايشان. تنها ماييم كه دير رسيده بر قافله معرفت تو، انگشت حسرت به لب، ميخوانيم كه «نشان يار سفر كرده از كه پرسم باز» دلخوش به آنيم كه با قافله مطيعان خدا و رسول و وارثان انبيا و صديقين و شهدا و صالحان، آشناييم و سربلنديم كه رفيق و همنشين آنان، هر چند دورادور و پاي در گل و مانده در دام نام و نان! اگرچه «زبان خامه ندارد، سر بيان فراق»، ليك خرسنديم به دوستي با دوستان بهترين دوستان خدا و پيوستگي با كريمه نور كه فرمود: «وَ مَنْ يُطع الله و الرسول فاولئك مع الذين اَنعَمَ الله عليهم من النّبيّينَ و الصّديقين و الشهداء و الصالحين و حَسُنَ اولئكَ رفيقاً» (نساء/69).داغ دل ما را چه شفا و مرهمي است، جز به اين اميد كه شادان و خرامان به حريم آسمانيان در زمزمه با امام غايب از ديده، چنين پر كشيدي اي آسماني مرد! مزن بر دل ز نوك غمزه تيرم كنون كه وجود ايشان در جوار رحمت حق آرميده و بانگ الرّحيل فرموده، شنوايان و بينايان اهل راز، اين خطاب حق را ميشنوند و ميبينند: «و سلامٌ عَليه يَومَ وُلِدَ و يَومَ يَموتُ و يَوْمَ يُبعَثُ حيّاً» (مريم/ 15)
چون كوي دوست هست به صحرا چه حاجت است
دوست در نياز و راز و نمازي و همه لذايذ و حلاوتهاي عالم را به لحظهاي از لحظات ذكر يار، نفروشي، آنسان خواهي شد كه ايشان شد؛ غرق در محبت و معرفت و پربهجت، چون وارستگان بار يافته در كهكشان؛ هماناني كه به مقام بيانتهاي انقطاع از غير و كمال انفصال از ذيل رسيدهاند و در سدرة المنتهي، در صدر هستي، همنشين يار شدهاند. از چيست اين؛ جز آنكه خطاب «و لَهَدَيْناهُم صِراطاً مستَقيماً» (نساء/68) قرار گرفتهاند و به كلام و فرمان حق دل سپرده كه فرمود: «مُوتوا قَبْلَ اَنْ تَموُتوا»(حديث قدسي)
كه پيش چشم بيمارت بميرم
چنان پر شد فضاي سينه از دوست
كه فكر خويش گم شد از ضميرم
قدح پر كن كه من در دولت عشق
جوانبخت جهانم گرچه پيرم
خوشا آن دم كز استغناي مستي
فراغت باشد از شاه و وزيرم
من آن مرغم كه هر شام و سحرگاه
زبام عرش ميآيد صفيرم (حافظ)
| Design By : Night Skin |

