تبليغاتX
دنياي حقوقي_سیاسی من




















دنياي حقوقي_سیاسی من

 چندي پيش فاطمه رجبي  همسر الهام سخنگوی چند شغله ی دولت مقاله اي ارائه نمودند كه در ان به شخصيت هاي عالي مملکتی سید  محمد خاتمي و مير حسين موسوي و هاشمی رفسنجاني مطالب توهين اميزي درج شده بود او در اين مقاله خاتمي را سوخته ي امريكا معرفي كرده و اظهار داشته: خاتمی را کسی از مؤمنان ترور نخواهد کرد. او ارزش این کار را ندارد و مؤمنان تروریست نیستند."ايشان به اين جملات بسنده نكرده و مير حسين موسوي را يك فرد رفاه طلب عافيت جو تلقي كرده همچنين او مير حسين را پدر اصلاح طلبي برانداز تلقي كرده.اوردن قسمت هايي از اظهارات فاطمه رجبي همسر الهام سخنگوي چند شغله ي دولت خالي از فايده نيست(همین دیروز یک نفر از نزدیکان و همراهان موسوی برایم پیغام داد که برای مردم بنویسم: من شاهدم ٢٠ سال است موسوی در نمازجمعه شرکت نکرده است. صحت و سقم مسأله با گوینده است. اما مردم هم هیچ اثری از حضور او در نماز ندیده‌اند. چرا؟ آیا «هاشمی» به عنوان امام‌جمعه که مورد تأیید و تحسین او است، وی را ترغیب به حضور در جمع مسلمانان در طول ٢٠ سال نکرده است؟)سواي اين جنجال ها غلامحسین الهام نیز در پاسخ به سوالی درباره هجمه ای همسرش به مقامات عالی کشور گفته بود این مسئله "نشانه وجود آزادی بیان است."حال سوالی كه در اين جا باقي ميماند و هيچ گاه پاسخ داده نخواهد شد اين است:چرا ازادي بيان بايد معطوف به قشر خاصي از افراد ان هم همسر شما باشد؟اگر شخصي ديگر غير از همسر شما اين سخنان توهين اميز و مستهجن را به زبان مي اورد ايا غير از زندان اوين ماواي ديگري هم داشت؟البته اين براي اولين بار نيست كه فاطمه رجبي با بيان تند انتقاد همه را بر انگيخته چرا كه اظهارات برادر ايشان و پدر ايشان و فيلتر شدن ان هم بعد از چهار بار فيلترينگ بر اين مطلب صحه مي گذارد.البته موضوع از اين ها فراتر است گويا سايت صداي عدالت مقاله اي ارائه داده كه تيتر بزرگ ان نوشته شده بود: همسر الهام: حکم اعدام خاتمي را بدهيد تا متشرعان اجرايش کنند"به دنبال اين مقاله فاطمه ان را تكذيب كرده و تصريح ميكنه من اين را گفته ام : ادعاي ترور خاتمي کذب محض است و مهم ترين دليلش هم اين است که متشرعان تروريست نيستند و کسي هم فتواي قتل خاتمي را نمي دهد و دليل ديگر هم اين است که اساساً کسي را ترور مي کنند که ارزش داشته باشد مثل احمدي نژاد که اسراييل و آمريکا مي گويند بايد ترور شود در حالي که خاتمي ارزش ترور شدن هم ندارد. ماده -23  قانون مطبوعات ميگه: هر گاه در مطبوعات مطالبي مشتمل بر توهين يا افترا ،يا خلاف واقع و يا انتقاد نسبت به شخص(اعم از حقيقي يا حقوق ) مشاهده شود ،ذينفع حق دارد پاسخ آن را ظرف يك ماه كتباً برأي همان نشريه بفرستد .و نشريه مزبور موظف است آن گونه توضيحات و پاسخ ها را در يكي از دو شمارهاي كه پس از وصول پاسخ منتشر ميشود ،در همان صفحه و ستون و يا همان حروف كه اصل مطلب منتشر شده است ،مجاني به چاپ برساند ،به شرط آنكه جواب از دو برابر اصل تجاوز نكند و متضمن توهين و افترا به كسي نباشد .

تبصره - 1 اگر نشريه علاوه بر پاسخ مذكور مطالب يا توضيحات مجددي چاپ كند ،حق پاسخگويي مجدد برأي معترض باقي است .درج قسمتي از پاسخ به صورتي كه آنرا ناقص يا نا مفهوم سازد و همچنين افزودن مطالبي به آن در حكم عدم درج است و متن پاسخ بايد در يك شماره درج شود .

ايشان شكواييه اي نوشته اند به دادستاني تهران كه در دست بررسي است .اعتماد ملي نيز خبري منتشر كرده كه گويا يك هنر پيشه ي هاليوودي با فاطمه رجبي ديدار كرده .فاطمه خانوم هم بار ديگر به خشم امده و در پاسخ گفته: جواب من به روزنامه اعتماد و همه اصلاح طلبان اين است که اگر قرار باشد هنرپيشه هاليوودي با کسي ديدار کند، جز با شخص محمد خاتمي ملاقاتي نخواهد داشت. چرا که مردم ايران در طول 8 سال گذشته و به خصوص اين 4 سال شاهد بودند که هنرپيشه هاي زن و مرد دور اين فرد مي چرخند؛ چه در شب هاي يلدا و چه براي دعوتش به رياست جمهوري مجدد و چه ملاقات و ذاکره.انچه مسلم است سخنان عادي ايشان هميشه و در همه حال توام با كنايه و توهين است منتها چون به قول الهام همسر چند شغله ي ايشان ازادي بيان است نميتوان كاري كرد .علي اي حال سايت فاطمه رجبي از فيلترينگ در امده و ايشان دوران نقاهت را سپري ميكنند.

این داستان ادامه دارد...

 بعد نوشت:سایت فاطمه رجبی از دنیای مجازی حذف شد ...

 

نوشته شده در چهارشنبه بیست و ششم فروردین 1388ساعت توسط شیوا سپهري| |

  برای لحظه ای می گریی و دیگران می خندند .اشک هایت با در آغوش کشیدن مادر میخشکد .چشم هایت را که به زندگی میگشایی مملو از اشک است.  تو را میگویم و ان هنگام که دم فرو میبندی و مسافر میشوی نیز اشک الود ...اما همه اش این نیست.هر سال همین گونه است .تولدم!با نام تو آن را آغاز میکنم .مادر!نگاهت را قاب مي گيرم در پس آن لبخندکه به من شور و نشاط زندگي مي بخشد.

 پ.ن

آغاز بودن(۲۴/۱/۱۳۶۵)-ماندن(تا به امروز)-رفتن(...) 

 

 

نوشته شده در سه شنبه هجدهم فروردین 1388ساعت توسط شیوا سپهري| |

جلو قانون، پاسباني دم در قدبرافراشته بود. يک‌مردِ دهاتي آمد و خواست که وارد قانون بشود؛ ولي پاسبان گفت که عجالتاً نمي‌تواند بگذارد که او داخل شود. آن‌مرد به‌فکر فرورفت و پرسيد: آيا ممکن است که بعد داخل شود. پاسبان گفت: «ممکن است؛ اما نه حالا.» پاسبان از جلو در که هميشه چهارطاق باز بود رد شد، و آن مرد خم شد تا درون آن‮جا را ببيند. پاسبان ملتفت شد، خنديد و گفت: «اگر باوجود دفاع من اينجا آنقدر تو را جلب کرده سعي کن که بگذري؛ اما به‌خاطر داشته باش که من توانا هستم و من آخرين پاسبان نيستم. جلو هر اتاقي پاسبانان تواناتر از من وجود دارند، حتي من نمي‌توانم طاقت ديدار پاسبان سوم بعد از خودم را بياورم.» مرد دهاتي منتظر چنين اشکالاتي نبود؛ آيا قانون نبايد براي همه و به‌طور هميشه در دسترس باشد، اما حالا که از نزديک نگاه کرد و پاسبان را در لبادة پشمي با دماغ تُک تيز و ريش تاتاري دراز و لاغر و سياه ديد، ترجيح داد که انتظار بکشد تا به او اجازة دخول بدهند. پاسبان به او يک عسلي داد و او را کمي دورتر از در نشانيد. آن مرد آن‮جا روزها و سال‌ها نشست. اقدامات زيادي براي اين‌که او را در داخل بپذيرند نمود و پاسبان را با التماس و درخواست‌هايش خسته کرد. گاهي پاسبان از آن مرد پرسش‌هاي مختصري مي‌نمود. راجع به مرز و بوم او و بسياري از مطالب ديگر از او سؤالاتي کرد؛ ولي اين سؤالات از روي بي‌اعتنايي و به طرز پرسش‌هاي اعيان درجه اول از زيردستان خودشان بود و بالاخره تکرار مي‌کرد که هنوز نمي‌تواند بگذارد که او رد بشود. آن مرد که به تمام لوازم مسافرت آراسته بود، به همة وسايل به هر قيمتي که بود، متشبث شد براي اين‮که پاسبان را از راه درببرد. درست است که او هم همه را قبول کرد؛ ولي مي‌افزود: «من فقط مي‌پذيرم براي اين‮که مطمئن باشي چيزي را فراموش نکرده‌اي.» سال‌هاي متوالي آن مرد پيوسته به پاسبان نگاه مي‌کرد. پاسبان‌هاي ديگر را فراموش کرد. پاسبان اولي به‌نظر او يگانه مانع مي‌آمد. سال‌هاي اول به صداي بلند و بي‌پروا به طالع شوم خود نفرين فرستاد. بعد که پيرتر شد، اکتفا مي‌کرد که بين دندان‌هايش غرغر بکند. بالاخره در حالت بچگي افتاد و چون سال‌ها بود که پاسبان را مطالعه مي‌کرد تا کک‌هاي لباس پشمي او را هم مي‌شناخت، از کک‌ها تقاضا مي‌کرد که کمکش بکند و کج‌خلقي پاسبان را تغيير بدهند. بالاخره چشمش ضعيف شد، به‌طوري‌که درحقيقت نمي‌دانست که اطراف او تاريکتر شده است و يا چشم‌هايش او را فريب مي‌دهند؛ ولي حالا در تاريکي شعلة باشکوهي را تشخيص مي‌داد که هميشه از در قانون زبانه مي‌کشيد. اکنون از عمر او چيزي باقي نمانده بود. قبل از مرگ تمام آزمايش‌هاي اين‮همه سال‌ها که در سرش جمع شده بود، به يک پرسش منتهي مي‌شد که تاکنون از پاسبان نکرده بود. به او اشاره کرد؛ زيرا با تن خشکيده‌اش ديگر نمي‌توانست از جا بلند بشود. پاسبانِ درِ قانون ناگزير خيلي خم شد چون اختلاف قد کاملاً به زيان مرد دهاتي تغيير يافته بود. از پاسبان پرسيد: «اگر هرکسي خواهان قانون است، چه‮طور در طي اين‮همه سال‌ها کس ديگري به‌جز من تقاضاي ورود نکرده است؟» پاسبان در که حس کرد اين مرد در شرف مرگ است براي اينکه پردة صماخ بي‌حس او را بهتر متاثر کند، درگوش او نعره کشيد: «از اين‮جا هيچ‮کس به‌جز تو نمي‌توانست داخل شود، چون اين در ورود را براي تو درست کرده بودند. حالا من مي‌روم و در را مي‌بندم.»

برگرفته از کتاب: مجموعه‮اي از آثار صادق هدايت

نوشته شده در پنجشنبه سیزدهم فروردین 1388ساعت توسط شیوا سپهري| |


Design By : Night Skin