دنياي حقوقي_سیاسی من
تبصره - 1 اگر نشريه علاوه بر پاسخ مذكور مطالب يا توضيحات مجددي چاپ كند ،حق پاسخگويي مجدد برأي معترض باقي است .درج قسمتي از پاسخ به صورتي كه آنرا ناقص يا نا مفهوم سازد و همچنين افزودن مطالبي به آن در حكم عدم درج است و متن پاسخ بايد در يك شماره درج شود . ايشان شكواييه اي نوشته اند به دادستاني تهران كه در دست بررسي است .اعتماد ملي نيز خبري منتشر كرده كه گويا يك هنر پيشه ي هاليوودي با فاطمه رجبي ديدار كرده .فاطمه خانوم هم بار ديگر به خشم امده و در پاسخ گفته: جواب من به روزنامه اعتماد و همه اصلاح طلبان اين است که اگر قرار باشد هنرپيشه هاليوودي با کسي ديدار کند، جز با شخص محمد خاتمي ملاقاتي نخواهد داشت. چرا که مردم ايران در طول 8 سال گذشته و به خصوص اين 4 سال شاهد بودند که هنرپيشه هاي زن و مرد دور اين فرد مي چرخند؛ چه در شب هاي يلدا و چه براي دعوتش به رياست جمهوري مجدد و چه ملاقات و ذاکره.انچه مسلم است سخنان عادي ايشان هميشه و در همه حال توام با كنايه و توهين است منتها چون به قول الهام همسر چند شغله ي ايشان ازادي بيان است نميتوان كاري كرد .علي اي حال سايت فاطمه رجبي از فيلترينگ در امده و ايشان دوران نقاهت را سپري ميكنند. این داستان ادامه دارد... بعد نوشت:سایت فاطمه رجبی از دنیای مجازی حذف شد ... پ.ن آغاز بودن(۲۴/۱/۱۳۶۵)-ماندن(تا به امروز)-رفتن(...)
جلو قانون، پاسباني دم در قدبرافراشته بود. يکمردِ دهاتي آمد و خواست که وارد قانون بشود؛ ولي پاسبان گفت که عجالتاً نميتواند بگذارد که او داخل شود. آنمرد بهفکر فرورفت و پرسيد: آيا ممکن است که بعد داخل شود. پاسبان گفت: «ممکن است؛ اما نه حالا.» پاسبان از جلو در که هميشه چهارطاق باز بود رد شد، و آن مرد خم شد تا درون آنجا را ببيند. پاسبان ملتفت شد، خنديد و گفت: «اگر باوجود دفاع من اينجا آنقدر تو را جلب کرده سعي کن که بگذري؛ اما بهخاطر داشته باش که من توانا هستم و من آخرين پاسبان نيستم. جلو هر اتاقي پاسبانان تواناتر از من وجود دارند، حتي من نميتوانم طاقت ديدار پاسبان سوم بعد از خودم را بياورم.» مرد دهاتي منتظر چنين اشکالاتي نبود؛ آيا قانون نبايد براي همه و بهطور هميشه در دسترس باشد، اما حالا که از نزديک نگاه کرد و پاسبان را در لبادة پشمي با دماغ تُک تيز و ريش تاتاري دراز و لاغر و سياه ديد، ترجيح داد که انتظار بکشد تا به او اجازة دخول بدهند. پاسبان به او يک عسلي داد و او را کمي دورتر از در نشانيد. آن مرد آنجا روزها و سالها نشست. اقدامات زيادي براي اينکه او را در داخل بپذيرند نمود و پاسبان را با التماس و درخواستهايش خسته کرد. گاهي پاسبان از آن مرد پرسشهاي مختصري مينمود. راجع به مرز و بوم او و بسياري از مطالب ديگر از او سؤالاتي کرد؛ ولي اين سؤالات از روي بياعتنايي و به طرز پرسشهاي اعيان درجه اول از زيردستان خودشان بود و بالاخره تکرار ميکرد که هنوز نميتواند بگذارد که او رد بشود. آن مرد که به تمام لوازم مسافرت آراسته بود، به همة وسايل به هر قيمتي که بود، متشبث شد براي اينکه پاسبان را از راه درببرد. درست است که او هم همه را قبول کرد؛ ولي ميافزود: «من فقط ميپذيرم براي اينکه مطمئن باشي چيزي را فراموش نکردهاي.» سالهاي متوالي آن مرد پيوسته به پاسبان نگاه ميکرد. پاسبانهاي ديگر را فراموش کرد. پاسبان اولي بهنظر او يگانه مانع ميآمد. سالهاي اول به صداي بلند و بيپروا به طالع شوم خود نفرين فرستاد. بعد که پيرتر شد، اکتفا ميکرد که بين دندانهايش غرغر بکند. بالاخره در حالت بچگي افتاد و چون سالها بود که پاسبان را مطالعه ميکرد تا ککهاي لباس پشمي او را هم ميشناخت، از ککها تقاضا ميکرد که کمکش بکند و کجخلقي پاسبان را تغيير بدهند. بالاخره چشمش ضعيف شد، بهطوريکه درحقيقت نميدانست که اطراف او تاريکتر شده است و يا چشمهايش او را فريب ميدهند؛ ولي حالا در تاريکي شعلة باشکوهي را تشخيص ميداد که هميشه از در قانون زبانه ميکشيد. اکنون از عمر او چيزي باقي نمانده بود. قبل از مرگ تمام آزمايشهاي اينهمه سالها که در سرش جمع شده بود، به يک پرسش منتهي ميشد که تاکنون از پاسبان نکرده بود. به او اشاره کرد؛ زيرا با تن خشکيدهاش ديگر نميتوانست از جا بلند بشود. پاسبانِ درِ قانون ناگزير خيلي خم شد چون اختلاف قد کاملاً به زيان مرد دهاتي تغيير يافته بود. از پاسبان پرسيد: «اگر هرکسي خواهان قانون است، چهطور در طي اينهمه سالها کس ديگري بهجز من تقاضاي ورود نکرده است؟» پاسبان در که حس کرد اين مرد در شرف مرگ است براي اينکه پردة صماخ بيحس او را بهتر متاثر کند، درگوش او نعره کشيد: «از اينجا هيچکس بهجز تو نميتوانست داخل شود، چون اين در ورود را براي تو درست کرده بودند. حالا من ميروم و در را ميبندم.» برگرفته از کتاب: مجموعهاي از آثار صادق هدايت
| Design By : Night Skin |
